۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

سرگذشت گمشده

در عبور از جاده ی بودن ها
به دنبال سرگذشت گمشد دردست روزگار،
ودیدار با رویاهای خیس از گریه
وانعکاس حواس پنجگانه ای که...
پر از احساس شعف بود نسبت به هنر بودنها
وحال خسته از روزگاری که...
بر خلاف آرزوهای سخت و دست نیافته من است
وانگار گذشته و حال زندگیم در هم ادغام
ومیگوید که شاید نقطه شروع همینجاست!
باید شروع کرد ولی از کجا نمیدانم!
بگو تو بگو...سازی بنوازند
که آواز جدیدی بر سر مزار آرزوهای من داشته باشد
تا در غم مرگ آرزوهایم نگریم!
وهنر بودنها و خاستن ها را از این دنیا احساس کنم!
تا شاید آرزوی جدیدی بر دل هک شود
وسخن آزادی از بیکرانه ناکامی بگوید!
همنفس

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

باید یکی شویم

باید یکی شویم یاران
باید یکی شویم
باید ز هر کوی و برزن این خاک سربلند
چون شیر نعره برکشیم
وز موجهای سرکش خزر
کوبنده تر شویم
باید ز شور انتقام بارور شویم
باید ز فریادهای آتشین
شعله ور شویم

باید یکی شویم یاران
امروز در کنار و گوشه ی این وطن
در کار مرگ
جام بر جام می زند
عدوی ما

با صد هزار حیله و فریب
این نابکار
خون می مکد از گلو ی ما

مشتهامان کوبان نیست
دستهامان با هم نیست
فریادمان نارساست

باید یکی شویم یاران
باید یکی شویم.
م.ساقی

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

نوروز مبارک


بشود که چنان پیش آید چنان که من آرزومندم:

باشد که دراین خانه فرمان برداری بر نافرمانی چیره شود.
آشتی بر ستیز و ناسازگاری پیروز گردد.
داد و دهش بر بیداد برتری یابد.
فروتنی گسترش گیرد.
گفتار راست برگفتار ناراست چیرگی کند.

دعای داریوش بزرگ:

خدای بزرگ است اهورامزدا
که این زمین را آفرید. که برای مردم شادی آفرید .
این کشور را اهورامزدا از دشمن از خشکسالی از دروغ دوربپاید .
به این کشور نیاید نه دشمن نه خشکسالی نه دوروغ.




هفت سین
و نماد های آن:

عدد هفت همواره نه تنها در ایران بلکه در میان دیگر اقوام نیز عددی پاک و مورد پسند آست. از دیرباز تا کنون زرتشتیان سفره هفت سین را که به اندازه هفت وجب است میگسترانند و بر روی آن هفت نماد که هر یک با حرف سین آغاز میگردد میچینند.

سبزه:
نماد خرمی و نو زیستی جلوه آغاز زندگی نو و همراهی انسان با طبیعت است. سبزه تا سیزده روزاز نوروز گذشته نگهداری میشود و سپس آنرا به آب روان میسپارند تا همراه آن بدیها و کینه ها از زندگی دور شود.

سنجد:
نماد بذر زندگی جلوه عشق و دلدادگی.

سماق:
نماد مزه ی زندگی یاد آور سرخی خورشید و پیروزی روشنایی بر تاریکی.

سیر:
نماد نگهبان سفره جلوه ی سلامتی .

سرکه:
نماد شادی و جلوه ی سال خوردگی و شکیبایی است هر قدر به سال های ماندگاری آن افزون شود ارزنده تر است.

سیب:
نماد مهر و مهر ورزی و جلوه زیبایی و سلامتی.


سمنو:
نماد خیر و برکت.

امیدواروم سال خوبی را شروع کنین و تو زندگیتون موفق باشین. هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست!

برای گذاشتن نظراتتون بعد از باز شدن صفحه جدید(نظرات) گزینه (نام/آدرس اینترنتی) را انتخاب کنیدودر قسمت آدرس اینترنتی آدرس وبلاگتون و در قسمت نام مشخصه خودتون رو تایپ کنین!

با تشکر همنفس

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

درس آینه



من فریادم را از آینه آموختم
آینه که هیچ وقت جوابی برای دلتنگی های
عابران شهر چشم هایم نداشت
وسکوت تنها پیام او بود
وباصدای سکوت
همان چیزی راکه بود نشان می داد
و می گفت:به دنبال چه میگردی؟
وقت تلف میکنی
دنیا این است و تو میبینی!
اما اما ... نمیدانی
که تمام عابران به لحظه خود اندیشیده اند
هیچ کس به فکر راز گل نبود
گل ها شکفتند و پزمردند
اما چه حاصل؟
اما چه حاصل که عابری
به زیر پا نگاه نکرد و گل ها پرپر شدند
و اما من...!
چیزی فهمیدم!
که آن کس که دلتنگی میکرد
دل من بود نه عابران
او گل ها را دیده بود حس کرده بود
وچیزی آموختم از آینه
که سکوت نکنم...
وببینم و نشان دهم دنیا را...
وگلی را پرپر نکنم!!!
همنفس

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

رها یی

آنجا که سخن گفتن ما جرم و خطا نیست
یک بیت و دوصد نکته پرازبغض رهاییست
ما گرچه خطا کارجهانیم بیندیش
این گونه اندیشیدن تو عین خطا نیست؟؟؟
پریوش نبئی
-----------------------------------------------------
چوآوازآزادی سردهی زندان تنگتر میشود!
هرکه داشت به دست تقدیر اعتماد...
آسمان میشکنندش در دوحال!
تو این زندگی به خود خواستی
من این بندگی به خود خواستم!
همه در درون چاه فریاد شدیم
به زندان تن گرفتار شدیم!
زندگی به کام یکدیگر تلخ شدیم
به دنیا و آسمان زمین گرفتارشدیم
راه رهایی شکست تن است!
برون شد وازخود برخواستن است!
برون کن گردغبار را از درون
که تنها راه آزاد بودن است!
همی آسمان را بنگروحال را
نه دل مصیبت زده و قال را!
توهستی تا زندگی کنی
نه درسوگ زندان بی قراری کنی
برون کن غم از سینه و برو
که راه آزادی به پا خواستن است!!!
همنفس

۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

آری همنفس وقت شکفتن است!

آری من اینجا هستم
اینجا جایی است که میشکنند قلبها را
برای سنگینی روزگاری که ساختند
سایه ها بر شهر حکومت میکنند
ومردم آفتاب را ندیده اند
سردو بی رنگ و بدون رشد
درحال فرار از خود ومن!!!
وغم رابرسرهم خرد میکنند...
آری من اینجاهستم!
اینجا جاییست که دنیای من و تورا خراب میکنند!
تو به من بگو تو کجایی؟؟؟
شرایط تو چیست؟
آیاروزگار تو در حال برگریز است؟
اینجا اسمانی دارد به ظاهر آبی
ولی آفتابی ندارد به ظاهر روشن!
میبرن حتی طفلی را زیر بار ندامت ...
به واسطه ی دین!
میدانند راهی که پیش گرفته اند ...
سالهای متداول است که خون است و مرگ!
میدانند غم است و غصه های کهنه!
میدانند که ما چه میخواهیم!
میدانند و نمیخواهند تو بدانی!
آنها اینگونه راحتر هستند!
که تو در پیله خود بمانی!
آری همنفس وقت شکفتن است...
سرت را از پیله ای که سالهاست به تن تو پیچده اند...
بیرون بیار..
دیگر مجال درنگ نیست
وقت رهاییست!!!
همنفس